تبليغاتX
گودو

بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 15:35 توسط فرهاد |

 ترنج موسیقی فارسی

 «محسن نامجو» متولد سال 1355 در تربت جام است. از سال 67 با یادگیری سولفژ و نت خوانی، همچنین آموزش ردیف آوازی نزد «نصرالله ناصح پور» (که از جمله شاگردانش می توان به صدیق تعریف یا هنگامه اخوان اشاره کرد) پی گیری جدی هنر موسیقی را آغاز کرد. نامجو سال 73 وارد دانشکده تئاتر شد و سال بعد هم به دانشگاه هنرهای زیبا پا گذاشت تا موسیقی بخواند. او تاکنون برای حدود 8 نمایش موزیک ساخته که از جمله آن ها می توان «تکیه ملت» (به کارگردانی حسین کیانی) را نام برد که سال گذشته به روی صحنه رفت. همچنین «من باید برم، خیلی دیرم شده» (نوشته محمد چرم شیر و کارگردانی محمد عاقبتی).

نامجو برای چند فیلم هم موزیک متن ساخته؛ از جمله: برای آمدنت دعا می کنم (که نوروز امسال از تلویزیون ایران پخش شد)، حفره، اقوام، کنتراست، در سه ثانیه اتفاق افتاد، مرگ مرگ و... ضمناً «سامان سالور» از فعالیت های نامجو فیلم مستندی ساخته به نام «آرامش با دیازپام ده».

این موزیسین جوان از سال 82 شروع به ضبط آثار خود کرد که حاصل این کار، تهیه حدود 30 تراک در قالب 4 آلبوم منتشر نشده است؛ آلبوم هایی که نام های عجیب و غریبی هم دارند: باد و بودا، جبر جغرافیایی، ترنج و عقاید نوکانتی. تهیه کننده همه این آلبوم ها خود او بوده است. اما مشکل اینجاست که نامجو هنوز موفق نشده کارهای خود را منتشر کند. او مشکلاتی که سر راه انتشار آلبوم هایش وجود دارد را مورد به مورد شرح می دهد: «اول این که کارهای من سبک شناخته شده ای ندارند؛ یا بهتر بگویم: در هیچ سبکی نیستند!»

در اینباره باید گفت به خاطر تلفیقی بودن موزیک نامجو، نه تنها تهیه کنندگان و تولید کنندگان موسیقی، بلکه مسئولان مرکز موسیقی اداره ارشاد هم تمایل چندانی به انتشار آلبوم های نامجو ندارند.

او توضیح می دهد: «چون در کارهایم آواز سنتی با سبک هایی مثل راک و بلوز تلفیق شده و کلیشه های رایج آواز ایرانی را شکسته، مسلماً حساسیت برانگیز است. تا به حال چنین موزیکی نبوده و همه علیه اش جبهه می گیرند.»

نامجو مشکل دیگر را اشعار کارهاش می داند؛ انتخاب های او غالباً توجه برانگیز و البته دردسر ساز از آب در آمدند، چیزی که از قبل هم پیش بینی می شد و رد ترانه های او چندان غیرمنتظره نبود. علاوه بر چند شعر از حافظ و مولوی، بیشتر این ترانه ها از سروده های خود خواننده و آهنگساز هستند. نامجو می گوید: «به من می گویند چرا خودت شعر می گویی؟! بدتر هم این که می پرسند چرا از مولوی یا حافظ خوانده ای؟»

با این که استفاده از اشعار کلاسیک و کارهای شاعران بزرگ ایران، روالی پذیرفته شده و حتی مورد تایید و تاکید است، ولی یک استثنا وجود دارد و آن این که مسئولان موسیقی ایران تمایلی به خوانده شدن این اشعار توسط خوانندگان راک و همراه با این سبک موسیقی غربی ندارند. این سیاست نانوشته ایست که به شدت اعمال و تا به حال برای خوانندگان و گروه های دیگری هم دردسر درست کرده است که به عنوان بزرگ ترین نمونه، می توان به گروه راک «اوهام» اشاره کرد. اوهامی ها (که از قدیمی ترین گروه های پس از انقلاب در ایران هستند) به دلیل استفاده از اشعار حافظ در تمامی تراک هایشان، با وجود سال ها فعالیت و تلاش، هرگز موفق به گرفتن مجوز نشدند و دست آخر آلبوم هایشان را در خارج از کشور منتشر کردند.

به هرحال محسن نامجو آلبوم «ترنج» اش را به اداره ارشاد ارائه کرد ولی مطابق انتظار، نتوانست مجوز بگیرد. و حالا گرچه این جوان ناامید از انتشار قانونی آثارش، شاهد پخش زیرزمینی  CDکارهایش است ولی همچنان بر دنبال کردن سبک خود تاکید دارد و دست از ساختن، خواندن و نواختن بر نداشته است.

 

 

***

شنیدن موسیقی پاپ یا راک فارسی تهران یا لس آنجلس، همانقدر برای امثال من -که بیست سال است روزی 6 تا 12 ساعت موسیقی خاص گوش می کنم- سخت است که مثلاً شنیدن موسیقی رپ برای یک رهبر ارکستر! البته می دانیم در این 25 سال بلاهایی در لس آنجلس و تهران بر سر موسیقی فارسی آمده که انتظاری جز این هم نمی توان داشت.

اما برای آن ها که با سخت گیری در شنیدن نوع موسیقی اخت شده و با سبک های خاص رشد کرده اند، یا مثلا در شنیدن آواز فارسی به کمتر از صدای اقبال آذر و مرضیه رضایت نمی دهند؛ درک ظهور پدیده ای به نام «محسن نامجو» در کنار موسیقی پاپ سطحی ای که تحت کنترل دولت است یا در موسیقی زیرزمینی که تقلید اسف بار موزیک غرب است، آسان نیست.

تصور بر این بود که در موسیقی پاپ، هر نوآوری نهایتاً چیزی مثل گروه «سندی» (!) خواهد بود که با تغییراتی در استفاده از عناصر غربی و بومی -اما نه به شکل تلفیق غربی و شرقی- حال و هوایی به موسیقی خواهد داد. درک می کردیم که نوآوری، با «حسین علیزاده» و «کیوان ساکت» احتمالا ادامه امیدوار کننده ای نخواهد داشت. و موسیقی ما در این هفت دستگاه -که رابطه عموم و خصوص من وجه دارند- به دور باطل خود ادامه خواهد داد و غربی کارهای ما هم به مسخ خویش در برابر موسیقی غرب. تا اینکه به پدیده محسن نامجو بر خوردیم. اما او کیست؟

سایت بی بی سی درباره نامجو نوشته است: «بیش از سی سال سن دارد و آموزش موسیقی را در نوجوانی از كلاسهای آواز و نت خوانی شروع كرده؛ دستگاهها و ردیف های موسیقی سنتی ایرانی را ابتدا با استاد شاکری و بعد پیش یکی از بهترین ردیف دان ها، نصرالله خان ناصح پور، یاد گرفته است. بعد از ورودش به دانشکده موسیقی هنرهای زیبا، با دنیای موسیقیایی جدیدی آشنا شد و کم کم موسیقی هایی که می شنید، استادانش شدند؛ و دیگر نه فقط مثل گذشته موسیقی سنتی، بلکه همه نوع سبک موسیقی را گوش می کرد. با این روحیه جدید، ماندن در دانشگاه (که هنوز با موسیقی، متعصبانه برخورد می کند) برایش سخت شد و دانشگاه را ذهناً و عملا ترک کرد. محسن نامجو سبکهای مختلف موسیقی را آنقدر خوب می شناسد که توانسته از آنها در خلق آثاری منحصر به فرد، استفاده کند. در آهنگ های او ریتم ها و سبک های راک، سنتی، جاز، محلی، بلوز، خراباتی و... به گونه ای شنیده می شوند که گویی با نامجو هویتی تازه یافته اند.

از آنجایی که او یک موزیسین و شاعر است، تلفیق نه فقط در وجه موسیقیایی کارهای او بلکه در کلام هم دیده می شود، مثلاً عبارات روزمره کوچه را با عبارات ادبی کتاب تلفیق کرده. خودش در این باره می گوید: «تلفیق از نظر من اپیدمی زمانه است. تلفیق موسیقیایی دو شكل دارد: یکی تلفیق ابزار است، مثل قرار دادن گیتار در برابر سه تار که چیز جدیدی نیست؛ و دیگری تلفیق گام که تا به حال كمتر در موسیقی ایران به آن پرداخته شده. مثلاً کافیست که دو نت از دستگاه شور حذف شود تا به گام بلوز برسیم.»

از دیگر خصوصیت های موسیقی نامجو، نگاه او به خوانندگی است؛ از حنجره او هر صدایی که از موجودات زنده در می آید را می توان شنید. او در توضیح این نکته می گوید: «حنجره یك ابزار صوتی است كه هر صدایی می توان با آن ایجاد كرد. با چنین نگاهی به حنجره، دیگر مقوله سبك موسیقی بی معنی می شود و رنگ می بازد. یعنی ما دیگر چیزی به عنوان سبك آوازی نخواهیم داشت. من به عنوان یک خواننده، نمی توانم بگویم که خواننده سنتی، پاپ و یا خواننده راک هستم، فقط می توانم بگویم که می خوانم، فقط همین؛ البته اگر بشود اسم این ها را خواندن گذاشت. بهتر است بگویم که من از خودم صدا در می آورم، حالا این صدا شامل همه چیز حتی صدای حیوانات می شود.»

در موسیقی محسن نامجو از آهنگسازی گرفته تا سرودن شعرها و نواختن ساز، نوعی بازیگوشی یا به گفته خودش شیطنت یافت می شود. او در خلق آثارش شیطنت كردن با هر معیار و هر مصداقی را می پسندد.»

چه چیز می توان به این نوشته ها اضافه کرد وقتی نمی دانیم او چگونه جز و بلوز را در فولک و سنتی، درونی کرده است (یا بالعکس!)؟ یا چگونه چنین توانایی هایی در آواز پیدا کرده است؟ چه چیز می توان گفت وقتی او سبک ها را تلفیق می کند اما برچسب موسیقی تلفیقی بر کار او، کمی خامی به نظر می رسد؟ (چنان تم آهنگی از دیوید بووی -به نام «مردی که دنیا را فروخت» که نیروانا هم آن را کاور کرده است- را با ترانه ای از داوود مقامی پیوند داده که حاصل چند بار گوش دادن آن فقط تعجب است.)

اگر تا به امروز اسم موسیقی تلفیقی در ایران، از شدت تصنعی بودن حالتان را بد کرده است؛ درباره آلبوم «جره باز» (joreh baz) محسن نامجو چه خواهید گفت؟ می توان گفت فقط با چند آهنگ «بیابان را»، «ترنج»، «ای کاش»، «چشمی و صد نم» و «تلخی نکند» محاسبات و پیش فرض ها را در موسیقی ایران به هم می ریزد. و صد البته که آهنگ هایش اجازه نشر نیافته اند! و ای کاش قضاوتی در کار بود...

به هر حال محسن نامجو ترنجی در موسیقی فارسی است که بهتر از ترنج است؛ زیرا که می شکند و آنگاه می سازد و خوشبختانه به دست رسیده است.

گوش دهید به معنای موسیقی او وقتی می خواند: «دست بردار از این میکده سر به سری/ پای بگذار به اون راهی که فکر کنی بهتری/ که فقط فکر کنی بهتری/ دست وردار و برو، ول کن این خم ساغری/ ای عشق با تو حرف می زنم/ ای رنج، مگر آجری؟/ ای کاش ای کاش ای کاش داوری ای در کار بود. کاشکی، کاشکی، کاشکی قضاوتی در کار بود...»

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 15:0 توسط فرهاد |

خورشید فسانه بود

                         اما دویدن سبزمان بیهوده نبود

                                                                 چرا که به عمق تاریکی پی بردیم.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 2:42 توسط حمیدرضا |

 

در سال ۱۹۹۲ با جدا شدن وکالیست گروه L.A.P.D  اعضای گروه تصمیم گرفتند که وکال جدیدی برای خود بیابند و روزی وقتی که head و munkey به یک باری رفته بودند گروه Sex-Art را مشاهده کردند و در یافتند کهjohnatan davis وکالیست اصلی گروه Sex-Art آن صدایی است که آن ها به دنبال آن بودند. و اولین بار بود که HipHop – Rap و Progressive Rock-Metal  با هم ترکیب یافتند و گروهی به سبک NU-metal را تشکیل دادند و به کار پرداختند و در سال ۱۹۹۴ اولین آلبوم خود KoRn را به بازار وارد کرده و دو سینگل از آن را به ویدئو کشیدند که اولین "Blind" و دومی shoots&ladders بود. این آلبوم در کل جهان ۳ میلیون فروش داشت و این شروع بسیار خوبی بود.

در سال ۱۹۹۶ آلبوم Life is Peach’  را در آوردند و اولین سینگل آن که به ویدئو کشیده شد A.D.i.D.A.S (All Day I Dream About Sex) بود و مورد انتقاد منفی قرار گرفت. و سینگل بعدی got the life بود . یکی از خاصیت های این آلبوم این است که تمامی آهنگ های آن را اعضای گروه در دو روز نوشتند.

در سال ۱۹۹۸ سومین آلبوم خود Follow The Leader’  را در آوردند. این آلبوم ماه ها در لیست های آمریکا و اروپا در رتبه ی ۱ مانده و کلیپ ‘Freak On a Leash’  که واقعآ آهنگ زیبایی است سه جایزه ی GRAMMY برده و گروه از جمله مشهورترین گروه های جهان قرار گرفتند.یکی دیگر از خاصیت های این آلبوم آن است که کودکی که مبتلت به سرطان بود قبل از مرگ آرزو می کند که کاش به مدت چند دقیقه اعضای گروه KoRn را ببیند و این ملاقات ساعت ها طول میکشد و آهنگ ‘JUSTiN’ پدید می آید.

در سال ۲۰۰۰ آلبوم Issues را در آوردند اما این آلبوم با آلبوم های دیگر اندکی فرق داشت و تغییرات گروه را بیان می کرد و این آلبوم پر فروش ترین آلبوم گروه ما به تاریخ نوشته شد.

در سال ۲۰۰۲ آلبوم Untouchables را به بازار وارد کردند و اولین کلیپ آن ."Here To Stay"  بود که به وسیله ی این آلبوم یک بار دیگر جایزه ی GRAMMY  را بردند. و دومین کلیپ آن thoughtless نام داشت که بعد از KoRn گروه evanescence هم آن را یک بار خواند. سپس در سال ۲۰۰۳ "Did My Time"  ساند ترک فیلم تامب ریدر را در آوردند و این هم مورد همایت طرفداران KoRn قرار گرفت. 

و در سال ۲۰۰۴ بهترین آهنگهای تمامی آلبوم های قبلی خود را در آورده و  'Greatest Hits' را به بازار دادند و این آلبوم دو کاور داشت که یکی از آنها آهنگ گروه pink floyd بود.

در سال ۲۰۰۵ گیتاریست گروه و تشکیل دهنده ی گروه Head از گروه جدا شد و گروه ۴ نفره به راه خود ادامه داد.

و سر انجام  امسال (۲۰۰۷) آلبوم  هفتم خود را که نام نداشت به بازار وارد کردند و رای آن یک کلیپ هم در آورده اند که evoloution  نام دارد که در هفته ی اول با ۲۰۰.۰۰۰ فروش توانست به لیست های   Billboard از رتبه ی سوم وارد شود.

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 15:11 توسط فرهاد |

یک روز خوش برای موزماهی             

جی.دی. سلینجر
ترجمه‌ی احمد گلشیری

 نود و هفت تبليغات‌چي نيويوركي توي هتل بودند و خطوط تلفني راه دور را چنان در اختيار گرفته بودند كه زن‌ جوان اتاق پانصدوهفت مجبور شد از ظهر تا نزديكي‌هاي ساعت دوونيم به انتظار نوبت بماند. اما بي‌كار ننشست. مقاله‌اي را با عنوان "جنس يا سرگرمي است...يا جهنم" از يك مجله‌ي جيبي بانوان خواند. شانه و برس سرش را شست. لكه‌ي دامن شكولاتي رنگش را پاك كرد. جادكمه‌ي بلوز ساكسش را جابه‌جا كرد. دو تار موي كوتاه خالش را با موچين كند و سرانجام وقتي تلفن‌چي به اتاقش زنگ زد، روي رف پنجره نشسته بود و كار سوهان زدن ناخن‌هاي دست‌چپش را تمام مي‌كرد.
از آن زن‌هايي بود كه اعتنايي به زنگ تلفن نمي‌كنند. انگار تلفن اتاقش از وقتي خودش را شناخته زنگ‌ مي‌زده است.

همان‌طور كه تلفن زنگ مي‌زد، قلم‌موي كوچك لاكش را پيش برد و هلال ناخن انگشت كوچكش را پررنگ‌تر كرد. سپس در شيشه‌ي لاك را گذاشت، ايستاد و دست چپش را، كه لاك‌هايش خشك نشده بود، در هوا تكان داد. زيرسيگاري انباشته از ته‌سيگار را با دستي كه لاك‌هايش خشك شده شده بود برداشت و به طرف ميز عسلي، كه تلفن رويش بود، برد. روي يكي از دو تخت‌خواب يك‌شكل و مرتب نشست ـ حالا زنگ پنجم يا ششم بود ـ و گوشي را برداشت.
گفت: " الو" انگشت‌های دست چپش را جدا از هم و دور از پیراهن ابریشمی سفیدش نگه داشته‌ بود. این پیراهن به جز سرپایی‌ها تنها چیزی بود که به تن داشت ـ انگشترهایش توی حمام بود.
تلفن‌چی گفت: " با نیویورک صحبت کنین، خانم گلاس. " زن جوان گفت: " متشکرم.‌" و روی میز عسلی برای زیرسیگاری جا باز کرد.
صدای زنی شنیده شد: " میوریل، تویی؟ "
زن جوان گوشی را اندکی از گوشش دور کرد و گفت: " بله مامان، حال‌تون چطوره؟ "
" یه دنیا نگرانت بودم، چرا تلفن نکرده‌ی؟ حالت خوبه؟ "
"دی‌شب و پریشب سعی کردم باهاتون تماس بگیرم. آخه تلفن این‌جا..."
" حالت خوبه، میوریل؟ "
" دختر زاویه‌ی میان گوشی تلفن و گوشش را بیش‌تر کرد. "خوبم. فقط هوا گرمه. امروز گرم‌ترین روزیه که فلوریدا..."
" چرا تلفن نکرده‌ی؟ یه دنیا نگرانت... "
زن جوان گفت: "مامان، عزیز من، سر من داد نکشین. صداتون خوب می‌آد. دی‌شب دوبار به‌تون تلفن کردم. یه بار بعد از... "
" به پدرت گفتم احتمالاً شب تلفن می‌کنی. اما، نه، مجبور بود... حالت خوبه، میوریل؟ راست‌شو به من بگو "
" حالم خوبه. خواهش می‌کنم این حرفو تکرار نکنین. "
" کی رسیدین؟ "
" ‌نمی‌دونم. چهارشنبه. صبح‌ زود. "
" کی پشت فرمون بود؟ "
زن جوان گفت: " خودش. اما عصبانی نشین. خیلی خوب رانندگی کرد. تعجب کردم. "
" اون پشت فرمون بود؟ میوریل، به من قول دادی که..."
زن جوان میان حرفش دوید: " مامان، به‌تون که گفتم، خیلی خوب رانندگی کرد. راست‌شو بخواین، سراسر راه سرعت‌ش کم‌تر از هشتاد بود. "
" آن اداهایی رو که با درخت‌ها درمی‌آره تکرار کرد؟ "
" گفتم که، خیلی خوب رانندگی کرد، مامان. گوش کنین. خواهش کردم درست از کنار خط سفید حرکت کنه، بله دیگه، حرفمو زمین ننداخت. کاری رو که گفتم کرد. حتیٰ سعی کرد به درختا نگاه نکنه... باور کنین. راستی، بابا ماشینو داد تعمیر کنن؟ "
" نه، هنوز. چهارصد دلار خرج داره، تا فقط... "
" مامان، سیمور به بابا گفت خرج‌شو می‌پردازه، جای نگرانی... "
" خوب، تا ببینیم. رفتارش چه‌طور بود؟ توی ماشین و جاهای دیگه؟ "
زن جوان گفت: " خوب بود.‌ "
" باز تو رو به همون اسم وحشت‌ناک..."
" نه. حالا چیز تازه‌ای از خودش درآورده. "
" چی؟‌ "
" چه فرقی می‌کنه، مامان؟ "
" میوریل، من دلم می‌خواد بدونم. پدرت... "
زن جوان گفت: " خیلی خب، خیلی خب، اسم منو گذاشته بدکاره‌ی مقدس سال 1948. " و قه‌قه خندید.
" خنده‌دار نیست میوریل. اصلاً خنده‌دار نیست. وحشتناکه. راستش، گریه‌آوره. وقتی فکرشو می‌کنم که چه‌طور..."
زن جوان میان حرفش دوید: " مادر، به حرفم گوش کنین. یادتون می‌آد کتابی رو که از آلمان برام فرستاد؟ می‌دونین... اون مجموعه‌‌شعر آلمانی رو می‌گم. چه کارش کردم؟ همه‌چیزامو زیر و رو... "
" گم نشده. "
زن جوان گفت:‌ " مطمئنین؟ "
" البته، یعنی پیش منه. توی اتاق فردی‌یه. خونه‌ی ما جا گذاشتی. من هم جایی پیدا نکردم که... چه‌طور مگه؟ می‌خواد پس بگیره؟ "
" نه. فقط تو ماشین که می‌اومدیم سراغ‌شو از من گرفت. می‌خواست بدونه خوندم یا نه. "
" مگه به زبون آلمانی نیست؟ "
زن جوان پایش را روی پا انداخت و گفت: "چرا عزیزم، فرقی که نمی‌کنه. حرفش این بود که شعراشو تنها شاعر بزرگ قرن گفته. می‌گفت باید ترجمه‌ی اونو می‌خریدم و از این حرفا. یا می‌رفتم اون زبونو یاد می‌گرفتم. "
" خدا به دور! خدا به دور! راستی که گریه‌آوره. همینه که می‌گم. پدرت دی‌شب می‌گفت... "
زن جوان گفت: " یه دقیقه صبر کنین، مامان. " به سراغ پاکت سیگارش که روی رف پنجره بود رفت، سیگاری روشن کرد، و برگشت سرجایش روی تخت نشست. گفت: " مامان؟ " و به سیگار پک زد.
" میوریل، به من گوش بده. "
" گوش می‌دم. "
" پدرت با دکتر سیوتسکی صحبت کرد. "
زن جوان گفت: " راستی؟ "
" همه‌چیزو براش تعریف کرد. یعنی خودش گفت تعریف کردم... پدرتو که می‌شناسی. نقل درخت‌ها. موضوع پنجره. اون مزخرفاتی که برای مامان‌بزرگ درباره‌ی مردنش سرهم کرد. بلایی که سر عکسای قشنگ برمودا آورد... خلاصه همه‌چیز. "
زن جوان گفت: " خوب؟ "
" خوب، او هم گفته، اولاً ارتش جرم بزرگی کرده که اونو از بیمارستان مرخص کرده... قسم می‌خورم. قاطعانه به پدرت گفته که احتمال داره ـ احتمال خیلی زیادی داره ـ که سیمور پاک عقل‌شو از دست بده. قسم می‌خورم. "
زن جوان گفت: " این‌جا توی هتل یک روان‌پزشک هست. "
" کیه؟ اسمش چیه؟ "
" نمی‌دونم، رایزر یا یه هم‌چین اسمی. خیلی تعریف‌شو می‌کنن. "
" اسم‌شو نشنیده بودم. "
" خوب، به‌هر حال خیلی تعریفشو می‌کنن."
" میوریل، خواهش می‌کنم بی‌خیالی رو کنار بذار. دل‌مون خیلی برات شور می‌زنه. دی‌شب پدرت می‌خواست تلگراف بزنه بیای خونه، راستش... "
" فعلاً خیال اومدن ندارم مامان، بنابراین فکرشو از سرتون بیرون کنین. "
" میوریل، قسم می‌خورم. دکتر سیوتسکی گفته سیمور ممکنه پاک عقل‌شو... "
زن جوان گفت: " من تازه رسیدم این‌جا، مامان. بعد از سال‌ها این اولین باره که اومدم مرخصی. بنابراین خیال ندارم به این زودی‌ها چمدون‌مو ببندم و بیام خونه. اصلاً سفر برام خوب نیست. تنم طوری از آفتاب سوخته که به‌زحمت می‌تونم تکون بخورم. "
" تنت خیلی سوخته؟ مگه اون روغن برنزه شدنو، که تو کیفت گذاشتم، به تنت نمالیدی؟ گذاشتمش کنار... "
" مالیدم. اما تنم سوخت. "
" خدا مرگم بده! کجای تنت سوخته؟ "
" تموم تنم، عزیزم. تموم تنم. "
" خدا مرگم بده! "
" نمی‌میرم. "
" ببینم، با این روان‌پزشک صحبت کردی؟ "
زن جوان گفت: " خوب، کم و بیش. "
" چی گفت؟ وقتی صحبت می‌کردی سیمور کجا بود؟ "
" تو سالن اشن پیانو می‌زد. هر دو شبی که این‌جا بودیم پیانو زده. "
" خوب، چی گفت؟ "
" ای، چیز زیادی نگفت. اون سر حرفو باز کرد. دی‌شب توی بازی بینگو نشسته‌بودم کنارش، از من پرسید، شوهرتون اون آقایی نیست که توی اون اتاق پیانو می‌زنه؟ گفتم بله. اون وقت ازم پرسید سیمور دچار بیماری‌ای چیزی نبوده؟ این شد که من گفتم... "
" چرا این سوالو کرد؟ "
زن جوان گفت: " نمی‌دونم مامان. حدس می‌زنم برای این‌که رنگش پریده و این حرفا. به هر حال، بعد از بینگو اون و خانمش خواهش کردن برم با اون‌ها نوشابه‌ای بخورم. من هم رفتم. زنش خیلی جلف بود. یادتون می‌آد اون لباس ‌شب مسخره‌ای رو که توی ویترین مغازه‌ی بانویت دیدیم؟ همون لباسی رو که گفتین آدم باید چیزش خیلی خیلی کوچک... "
" اون لباس سبز رنگو می‌گی؟ "
" همونو پوشیده بود. با اون باسن بزرگش. یه‌ریز از من می‌پرسید که سیمور با سوزان گلاس که توی خیابون مدیسون چیز داره... کلاه‌فروشی داره خویش و قومه یا نه؟ "
" می‌خوام ببینم اون چی گفت؟ دکترو می‌گم. "
" ای، حرف زیادی نزد. یعنی ما توی نوش‌گاه بودیم. صدابه‌صدا نمی‌رسید. "
" خوب... گفتی چه بلایی می‌خواست سر سندلی مادربزرگ بیاره؟ "
زن جوان گفت: " خیر مامان. توی جزئیات زیاد باریک نشدم. احتمالاً دوباره فرصت پیدا می‌کنم باهاش حرف بزنم. از صبح تا شب تو نوش‌گاهه. "
" نگفت به نظرش ممکنه اون... این‌طور بگم... خل بشه بلایی سر تو بیاره؟ "
زن جوان گفت: " نه با این صراحت. اطلاعات زیادی که از اون ندارن. مامان. اینا باید چیزایی در مورد بچگی آدم بدونن. .. و از این مزخرفات. گفتم که نمی‌شد حرف بزنیم، اون جا سروصدا بود. "
" خوب، کت آبیت چطوره؟ "
" خوبه. دادمش کوچیکش کردن. "
" لباس‌های امسال چطوره؟ "
" افتضاح. اما به این آدما می‌خوره. پر زرق‌وبرق و از این حرفا. "
" اتاق‌تون چطوره؟ "
زن جوان گفت: " خوبه، یعنی بد نیست. اتاقی که پیش از جنگ گرفته بودیم خالی نبود. امسال آدما قابل تحمل نیستن. کاش کسانی رو که تو سالن غذاخوری کنار ما می‌شینن می‌دیدین. سر میز کناری. انگار از باغ‌وحش فرار کردن. "
" خوب. همه‌جا همین‌طوره. کفش‌های راحتی‌ات چطوره؟ "
" خیلی بزرگه. به‌تون گفتم که خیلی بزرگه. "
" میوریل یه بار دیگه می‌پرسم... راستی راستی حالت خوبه؟ "
" برای سدمین بار، بله، مامان. "
" خیال هم نداری بیای خونه؟ "
" خیر، مامان. "
" پدرت دی‌شب می گفت اگه تنهایی جایی‌ رو پیدا کنی بری و مسائلو با خودت حل کنی، هزینه‌ی سفرتو از جون و دل می‌پردازه. به این ترتیب می‌تونی عالی سفر کنی. ما هر دو فکر کردیم.... "
زن جوان گفت: " خیر ممنونم. " و پایش را از روی پا برداشت. " مامان خرج این تلفن سر به... "
" وقتی فکر می‌کنم چطوری سراسر جنگ منتظر این پسر بودی... یعنی وقتی آدم به زن‌های ساده‌ای مثل شما فکر می‌کنه... "
زن جوان گفت: " مادر، به‌تره گفت‌و‌گو رو درز بگیریم، سیمور هر لحظه ممکنه برسه. "
" مگه کجاست؟ "
" کنار دریا "
" کنار دریا؟ اونم تنها؟ کنار دریا رفتارش عادیه؟ "
" مامان، طوری حرف می‌زنین که انگار اون دیوونه‌ی زنجیری‌ه... "
" میوریل، من چنین حرفی نزدم. "
" خوب. از حرفاتون این‌طور بر می‌آد. می‌خوام بگم که کارش اینه که اون‌جا دراز می‌کشه. روپوش حمامشم در نمی‌آره. "
" روپوش حمام‌شو در نمی‌آره؟ آخه چرا؟ "
" نمی‌دونم. حدس می‌زنم برای این‌که رنگش خیلی پریده. "
" خدا مرگم بده. به آفتاب احتیاج داره. نمی‌شه مجبورش کنی؟ "
زن جوان گفت: " شما که سیمورو می‌شناسین. " و باز پایش را روی پا انداخت. " می‌گه دلش نمی‌خواد یه مشت آدم ابله خال‌کوبی‌هاشو نگاه کنن. "
" اون که خالی نکوبیده! تو ارتش خال‌کوبی کرده؟ "
" نه مامان، نه، عزیزم. " از جا بلند شد. " گوش کنین فردا به‌تون تلفن می‌کنم. احتمالاً. "
" میوریل حالا گوش کن چی می‌گم. "
زن جوان که سنگینی تنش را روی پای راستش می‌انداخت گفت: "بله مامان. "
" هر لحظه که کاری کرد یا حرفی زد که احمقانه بود به من تلفن کن... می‌فهمی چی می‌گم؟ صدامو می‌شنوی؟ "
" مامان من از سیمور نمی‌ترسم. "
" میوریل، می‌خوام به من قول بدی. "
زن جوان گفت: " خیلی خوب، قول می‌دم. خداحافظ مامان. بابارو سلام برسونین. " گوشی را گذاشت.

 
×××


سی‌بل کارپنتر که با مادرش در هتل جا گرفته بود، گفت: " من باز شیشه می‌بینم. شما باز شیشه می‌بینین؟* "
" عزیز دلم. دیگه این حرفو تکرار نکن. مامانو پاک دیوونه می‌کنی. آروم بگیر، خواهش می‌کنم. "
خانم کارپنتر روغن برنزه کردن پوست را روی شانه‌های سی‌بل می‌مالید و پشت او را تا تیغه‌ی ظریف بال‌مانند کتف‌هایش چرب می‌کرد. سی‌بل روی یک توپ پرباد کنار ساحل، رو به اقیانوس، طوری نشسته بود که هر لحظه ممکن بود تعادلش به هم بخورد. لباس شنای دو‌تکه‌ی زرد روشنی پوشیده بود که یکی از آن‌ها تا هشت نه سال دیگر هم به دردش نمی‌خورد.
زنی که روی سندلی راحتی کنار خانم کارپنتر نشسته بود گفت: " راستش... یک دستمال ابریشمی معمولی بود. از نزدیک می‌شد دید. چیزی که هست دلم می‌خواد یدونم چه‌طور گره زده بود. آخه خیلی قشنگ بود. "
خانم کارپنتر حرفش را تصدیق کرد: "ظاهراً قشنگ بوده، سی‌بل، آروم بگیر، عزیز دلم. "
سی‌بل گفت: " بازم شیشه دیدین؟ "
خانم کارپنتر آه کشید و گفت: "خیلی خب" در شیشه‌ی روغن برنزه‌ی کردن پوست را گذاشت. " حالا برو بازی کن، عزیز دلم. مامان می‌خواد بره تو هتل و یک گیلاس مارتینی با خانم هابل بخوره. زیتوناشو برای تو می‌آرم. "
سی‌بل که آزاد شده بود بی‌درنگ به طرف سمت باز ساحل دوید و از آن‌جا قدم‌زنان به طرف چادر ماهی‌گیرها راه افتاد. فقط جلوی یک قلعه‌ی شنی خیس و فروریخته ایستاد و پایش را در آن فرو کرد. چیزی نگذشت که محوطه‌ی مخصوص میهمانان هتل را پشت سر گذاشت.
نزدیک به دویست سی‌سد کیلومتری راه رفت و سپس ناگهان راهش را کج کرد و دوان‌دوان به قسمتی که شن‌های نرمی داشت رفت. جلوی جوانی که به پشت دراز کشیده بود رسید و درنگ کرد.
دختر گفت: " می‌خوای بری تو آب، باز شیشه ببینی؟ "
جوان یکه خورد. یقه‌ی روپوش مخملی خود را با دست گرفت. روی شکم غلتید، حوله‌ی لوله‌شده‌ای از روی چشم‌هایش روی زمین افتاد و به سی‌بل خیره شد.
" تویی، سلام، سی‌بل "
" می‌خوای بری تو آب؟ "
جوان گفت: " چشم به راه تو بودم. چه خبر؟ "
سی‌بل گفت: " چی؟ "
" می‌گم چه‌خبر؟ کی می‌آد کی می‌ره؟ "
سی‌بل گفت: " بابام فردا با هواپیما می‌آد. " و به شن‌ها لگد زد.
" به من نپاش بچه! " جوان دستش را روی مچ پای سی‌بل گذاشت. " خوب پس وقتش رسیده پدرت بیاد این‌جا. من ساعت به ساعت منتظرش بودم. ساعت به ساعت. "
سی‌بل پرسید: " خانم کجاست؟ "
جوان چند دانه شن را از لابه‌لای موهای کم‌پشتش پاک کرد و گفت: " خانم؟ درست معلوم نیست، سی‌بل. خانومو هزار جا می‌شه پیدا کرد. توی مغازه‌ی سلمونی؛ داره موهاشو خرمایی رنگ می‌کنه. یا توی اتاقش؛ برای بچه گداها عروسک درست می‌کنه. "
جوان که حالا دمر دراز کشیده بود، دست‌هایش را مشت کرد، روی هم گذاشت و چانه‌اش را روی آن‌ها تکیه داد گفت: " از چیزهای دیگه‌ای حرف بزن سی‌بل. لباس شنای قشنگی پوشیده‌ای. من از چیزی که خوشم می‌آد لباس شنای آبی‌رنگه. "
سی‌بل به او خیره شد، سپس سرش را پایین انداخت و شکم برامده‌ی خود را نگاه کرد. گفت: " این‌که زرده. این که زرده. "
" جدی؟ کمی بیا نزذیک‌تر ببینم. "
سی‌بل یک قدم جلوتر رفت.
" کاملاً درست می‌گی. چه آدم کودنی هستم. "
سی‌بل گفت: " می‌خوای توی آب بری؟ "
" تو همین فکرم. برای خوشحالی تو بگم که مدت‌هاست که تو همین فکرم، سی‌بل "
سی‌بل پایش را به قایق لاستیکی که جوان گه‌گاه زیر سرش می‌گذاشت زد و گفت: " کم‌باده "
" درست می‌گی. خیلی خیلی هم کم‌باده. "
چانه‌اش را از روی مشت‌هایش برداشت و روی شن‌ها گذاشت. گفت: " سی‌بل، تو خیلی قشنگی. خوشم می‌آد نگات کنم. از خودت برام حرف بزن. " دست‌هایش را دراز کرد و هردو مچ‌ پاهای سی‌بل را گرفت. گفت: " من تو برج جدی به دنیا اومدم. تو چه‌طور؟ "
سی‌بل گفت: " شارون لیپ‌شولتس گفت تو اجازه دادی کنارت، روی سندلی پیانو بشینه. "
" شارون لیپ‌شولتس این حرفو زد؟‌ "
سی‌بل محکم سرشو تکان داد.
جوان مچ پاهای او را رها کرد، دست هایش را جمع کرد و یک‌طرف صورتش را روی ساعد راستش گذاشت، گفت: " خوب، این چیزها پیش می‌آید، سی‌بل. من اون‌جا نشسته بودم پیانو می‌زدم. تو هم پیدات نبود. شارون لیپ‌شولتس اومد و کنار من نشست و من هم که نمی‌تونستم از خودم دورش کنم. "
" می‌تونستی"
جوان گفت: " خیر، خیر. این کار از من برنمی‌اومد. اما برات می‌گم چه کاری کردم. "
" چه کاری کردی؟ "
" تو رو به جای اون تصور کردم. "
سی‌بل بی‌درنگ خم شد و به گود کردن شن‌ها پرداخت. گفت: " بیا بریم تو آب. "
جوان گفت: " خیلی خب. گمون می کنم سر خودم هم گرم بشه. "
سی‌بل گفت: " دفعه‌ی دیگه از خودت دورش کن."
" کی‌ رو از خودم دور کنم؟ "
" شارون لیپ‌شولتسو. "
جوان گفت: " گفتی شارون لیپ‌شولتس. این اسم چه چیزهایی رو به یادم می‌آره. خاطره‌ها و هوس‌ها رو به هم می‌آمیزه. " ناگهان بلند شد و ایستاد. آب های اقیانوس را نگاه کرد و گفت: " سی‌بل، بگم الان چه کار می‌کنیم؟ می‌ریم ببینیم می‌تونیم یه موزماهی بگیریم؟ "
" چی بگیریم؟ "
جوان گفت: " موز ماهی. " و کمر روپوشش را باز کرد. روپوش را در آورد. شانه‌هایش سفید و باریک بود و شلوارک شنایش آبی مایل به ارغوانی. روپوشش را از طول یک‌بار و از عرض سه بار تا زد. حوله‌ی لوله شده را که روی چشم‌هایش می‌انداخت، باز کرد، روی شن‌ها پهن کرد و سپس روپوشش را تا کرده روی آن گذاشت. خم شد. قایق لاستیکی را برداشت و زیر بغل راستش جا داد. سپس با دست چپ دست سی‌بل را گرفت.
هر دو قدم‌زنان به طرف اقیانوس راه افتادند.
جوان گفت: " خیال می‌کنم در عمرت بیش از یکی دوتا موز ماهی ندیده باشی. "
سی‌بل سرش را تکان داد.
" ندیده‌ای؟ مگه خونه‌تون کجاست؟ "
" نمی‌دونم "
" حتماً می‌دونی. یعنی باید بدونی. شارون لیپ‌شولتس می‌دونه خونه‌شون کجاست، تازه سه سال‌ونیم‌ش بیش‌تر نیست. "
سی‌بل ایستاد، دستش را از دست او بیرون کشید. یک گوش‌ماهی معمولی را از روی زمین برداشت و با اشتیاق به آن نگاه کرد. روی زمین پرتابش کرد، گفت: "ویرلی وود کانه‌تی‌کت. " و با شکم جلو داده راه افتاد.
جوان گفت: " ویرلی وود کانه‌تی‌کت. ببینم، این‌جا اتفاقاً نزدیک ویرلی‌وود کانه‌تی‌کت نیست؟ "
سی‌بل او را نگاه کرد و گفت: " خونه‌ی ما اون‌جاس. خونه‌ی ما تو ویرلی‌وود کانه‌تی کته. " چند قدم پیشاپیش او دوید، پای چپش را با دست چپش گرفت و دوسه بار لی‌لی کرد.
جوان گفت: " این موضوع خیلی از مسائلو روشن می کنه.‌ "
سی‌بل پایش را رها کرد و گفت: " داستان سامبوی سیاه کوچولو رو خوندی؟ "
جوان گفت: " چه سوال بامزه‌ای می‌کنی! اتفاقاً همین دی‌شب تمومش کردم. " دستش را پایین برد و دست سی‌بل را از پش گرفت. از او پرسید: "نظرت چیه؟‌ "
" دیدی چه‌طور ببرها دور اون درخت می‌دون؟ "
" من که فکر می‌کنم نمی‌شه جلوشونو گرفت. هیچ‌وقت این‌قدر ببر ندیده‌ام. "
سی‌بل گفت: "فقط شیش‌تان. "
جوان گفت: "فقط شیش‌تا؟ چه‌طور می‌گی فقط؟ "
سی‌بل پرسید: " تو موم دوس داری؟ "
جوان پرسید: " چی دوست دارم؟ "
" موم "
" خیلی زیاد. تو دوس نداری؟ "
سی‌بل سر تکان داد و پرسید: " زیتون دوس داری؟ "
" زیتون... بله. زیتون و موم. هیچ‌وقت بدون اینا جایی نمی‌رم. "
سی‌بل پرسید: " شارون لیپ‌شولتسو دوس داری؟ "
جوان گفت: " بله دوسش دارم. به‌خصوص برای این دوسش دارم که هیچ‌وقت توی راه‌رو هتل سربه‌سر توله‌سگ‌ها نمی‌ذاره. مثلاً ون توله‌سگ خانمی رو می‌گم که اهل کاناداست. شاید باور نکنی که بعضی دخترکوچولوها خوش‌شون می آد چوب بادکنک‌شونو تو تن اون سگ کوچولو فرو کنن. شارون از این کارا نمی‌کنه. آدم بدجنس و بی‌رحمی نیست. برای همینه که خیلی دوست‌ش دارم. "
سی‌بل صدایش در نیامد.
سرانجام گفت: " من دوست دارم شمع بجوم. "
جوان گفت: " کی دوست نداره؟ " پایش را توی آب گذاشت و گفت: "وای! سرده. " قایق لاستیکی را روی آب انداخت. " نه یه دقیقه صبر کن سی‌بل. صبر کن کمی جلوتر برویم. " توی آب پیش رفتند تا جایی که آب به کمر سی‌بل رسید. سپس جوان او را بلند کرد و به شکم روی قایق لاستیکی خواباند.
پرسید: " تو هیچ‌وقت از کلاه شنا و این جور چیزا استفاده نمی‌کنی؟ "
سی‌بل آمرانه گفت: " ولم نکن. محکم بگیرم. "
جوان گفت: " خواهش می‌کنم، دوشیزه کارپینتر. من با فوت و فن کارم آشنام. فقط چشماتو باز بذار، هر چی موزماهی هست، می‌بینی. امروز یه روز خوش برای موزماهی‌هاست. "
سی‌بل گفت: " من که چیزی نمی‌بینم. "
" معلومه. آخه عادت‌های خیلی عجیبی دارن. " قایق را هم‌چنان پیش می‌برد. آب هنوز تا سینه‌اش نرسیده بود. گفت: " زندگی خیلی دل‌خراشی دارن. می‌دونی چه کار می کنن، سی‌بل؟ "
دختر سر تکان داد.
" خوب شناکنان توی سوراخی می‌روند که پر از موزه. وارد که می‌شن ماهی‌های خیلی معمولی‌ای هستن. اما همین‌که تو سوراخ جا گرفتن رفتارشون مثه خوکا می‌شه. راستش من خودم با چشای خودم دیدم که یه موزماهی تو سوراخ پر از موزی رفت و هشتاد و هفت‌تا موز خورد. " قایق لاستیکی و مسافرش را سی سانتی‌متری به خط افق نزدیک‌تر کرد. " معلومه که بعد آن‌قدر باد می‌کنن که دیگه نمی‌تونن از سوراخ بیرون بیان. یعنی از در نمی‌تونن بیرون بیان "
سی‌بل گفت: "دورتر نریم. اون‌وقت چه اتفاقی براشون می‌افته؟ "
" چه اتفاقی برای کی‌ها می‌افته؟ "
" موزماهی‌ها "
" آهان، منظورت وقتی یه که اون همه موز خوردن و نمی‌تونن از اون سوراخ بیرون بیان؟ "
سی‌بل گفت: "بله "
" خوب، دلم نمی‌آد برات بگم سی‌بل، می‌میرن. "
سی‌بل پرسید: "چرا؟ "
" خوب تب‌موز می‌گیرن. بیماریه وحشتناکی‌ه! "
سی‌بل با حالتی عصبی گفت: " موج پیدا شد. "
جوان گفت: " بی‌خیالش. مهم نیست. آماده باش. " مچ پاهای سی‌بل را در دست‌هایش گرفت و به طرف جلو و پایین فشار داد. جلوِ قایق لاستیکی از بالای موج گذشت. آب گیسوان بور سی‌بل را خیس کرد اما در جیغ‌ش یک دنیا شادی خوانده می‌شد.
وقتی تعادل قایق دوباره برقرار شد، دختر یک دسته‌ی موی خیس و جمع‌شده را از جلوی صورتش پس زد و گفت: " الان یکی دیدم. "
" چی دیدی؟ عزیز من. "
" یه موز ماهی "
جوان گفت: " راست می‌گی؟ توی دهن‌ش موزی هم بود؟ "
" آره. شیش‌تا! "
جوان ناگهان یکی از پاهای خیس سی‌بل را که از انتهای قایق لاستیکی بیرون افتاده‌ بودند گرفت و انحنای کف آن را بوسید.
مالک پا سر برگرداند و گفت: "آهاي! "
" آهای خودتی! الان برمی‌گردیم. کافی بود؟ "
" خیر‌ "
جوان گفت: "متاسفم. " و قایق لاستیکی را به طرف ساحل پیش برد تا این‌که سی‌بل از آن پایین آمد. جوان آن را برداشت و بقیه‌ی راه آن‌را با خود برد. سی‌بل گفت: " خداحافظ" و بی‌‌آن‌که پشیمان باشد به سوی هتل دوید.


×××


جوان روپوشش را پوشید. تای یقه‌برگردان‌ها را باز کرد و سینه‌اش را با آن‌ها پوشاند و حوله‌اش را توی جیبس فرو کرد. قایق لاستیکی ترکه‌ای خیس را که اسباب زحمتش بود بلند کرد، زیر بغلش گذاشت و تک‌وتنها از روی شن‌های نرم و داغ، سلانه‌سلانه به طرف هتل راه افتاد.
طبقه‌ی هم‌کف را مدیر هتل در اختیار کسانی گذاشته بود که آب‌تنی می‌کردند. در آن‌جا زنی که بینی‌اش را پماد اکسید مالیده بود هم راه جوان وارد آسانسور شد .
وقتی آسانسور به راه افتاد، جوان به زن گفت: "می‌بینم که به پاهای من زل زدین. " زن گفت: " چی فرمودین؟ "
" گفتم، می‌بینم به پاهای من زل زدین. "
زن گفت: عذر می‌خوام. من تصادفاً به زمین نگاه می‌کردم. " و رویش را به درهای آسانسور کرد.
جوان گفت: " اگه دل‌تون می‌خواد به پاهای من نگاه کنین، نگاه کنین اما خبر مرگتون، دزدکی این کارو نکنین. "
زن بی‌درنگ به دختر متصدی آسانسور گفت:‌ " لطفاً همین جا منو پیاده کنین. ‌"
درهای آسانسور باز شد و زن بی‌آن که پشت سرش را نگاه کند، بیرون رفت.
جوان گفت: " من مثل همه دو پای معمولی دارم و نمی‌فهمم چرا همه باید بهشون خیره بشن. طبقه‌ی پنجم لطفاً. " کلید اتاقش را از جیب روپوشش بیرون آورد.
طبقه‌ی پنجم پیاده شد. طول راه‌رو را پیمود و وارد اتاق پانصدوهفت شد. توی اتاق بوی تیماج چمدان‌های نو و مایع پاک کردن لاک ناخن می‌آمد.
به زن جوانی که روی یکی از دو تخت یک‌شکل خوابیده بود نگاهی انداخت. سپس به طرف یکی از چمدان‌ها رفت. درش را باز کرد و از زیر یک‌دسته شورت و زیرپیراهنی یک هفت‌تیر خودکار کالیبر7/66 ارتگیز بیرون آورد. خشاب را درآورد و نگاهی به آن انداخت، سپس به جای خود برگرداند. ضامن را کشید. آن‌وقت جلو رفت و روی تخت خالی نشست. نگاهی به زن جوان انداخت، اسلحه را نشانه گرفت و گلوله‌ای به شقیقه‌ی راست خود شلیک کرد.

*سیمور گلاس، هم نام قهرمان داستان است و هم عبارتی‌ست که معنای " بیش‌تر شیشه‌بین " یا " باز شیشه می‌بینی" معنی می‌دهد. به‌این ترتیب لفظ‌بازی سی‌بل برای خودش که سیمور را می‌شناسد دارای معنی است، در حالی‌که از نظر مادرش که کسی را به این نام نمی‌شناسد، جز این است.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 14:47 توسط حمیدرضا |

سبک مورد علاقه‌ی من در موسیقی رپ هست، خب توی ایران هم این سبک داره رایج میشه و طرفدارانی هم داره البته فعلن به‌صورت زیرزمینی (Underground) هست یعنی ملت رپ‌کن* فعلن هرچی می‌خونن مفتی در اختیار ملت رپ‌گوش‌کن قرار میدن و آهنگا رو نمی‌فروشن.

همین‌جا بزار بگم که من تو این نوشته نمی‌خوام رپ فارسی رو از نظر «علم موسیقی» بررسی کنم بلکه از نظر فرهنگی و بار معنوی میخوام یکمی بالا پایینش کنم ببینم چجوریاست.

پی‌نوشت: بنیانگذار این سبک رپ‌کنی با لقب دیو هست.
خب حالا بینیم دوستان رپ‌کن (Rapper) از چیا می‌خونن و خوبی‌ها و بدی‌های کارشون کجاست، ۹۰٪ از آهنگ‌های رپ فارسی به‌صورت کل‌کل خونده میشه یعنی طرف میکروفن رو می‌گیره و هی از خودش و گروهش تعریف می‌کنه و دیگران رو می‌ترسونه یا حتا به دیگران فحش میده و انواع اقسام توهین‌ها رو نصیبشون می‌کنه.
خب الان کسی که رپ خارجی (مخصوصن آمریکایی) رو جدیدن گوش داده میگه که «خب خارجی‌ها هم که دارن از خودشون تعریف می‌کنن و چرت و پرت می‌خونن پس کجای کار رپ‌کن‌های ایرانی ایراد داره؟»
ببینین اون موقع که رپ توی آمریکا داشت پا می‌گرفت هدف اصلیش اعتراض به نژادپرستی و تبعیض‌نژادی حاکم بر اجتماع آمریکا بود، سیاه‌های آمریکایی به رپ به‌عنوان یه سلاح نگاه می‌کردن، فرهنگ رپ از ۴ قسمت تشکیل شده:

  • خوانندگی (MC)
  • آهنگ‌سازی (DJ)
  • رقص هیپ‌هاپ (BreakDance)
  • دیوارنویسی (Graffiti)

اون موقع سیاهای آمریکایی یه گوشه‌ی خیابون جمع می‌شدن و با وسایل خیلی ساده مثل ظروف غذا و دست‌زدن و بشکن زدن یه موسیقی ساده رو اجرا می‌کردن و یه‌نفرشون هم شروع به خوندن (اعتراض) می‌کرد و یه سریشون هم همونجا شروع به BreakDance می‌کردن واسه جلب توجه رهگذرا و گوش دادن به آهنگ (اعتراض) اونا نسبت به تبعیض نژادی! (البته نظریاته دیگه‌ای هم وجود داره، والا من اینطوری شنیده بودم اگه فرق می‌کنه واسم کامنت بزارین تا درستش کنم!)

خب اونا تونستن با این سبک اعتراض خیلی از حق و حقوقشون رو بدست بیارن و خیلیا دیگه دست از نژادپرستی برداشتن، حالا توی سال ۲۰۰۵ که سیاه‌پوستا به حق و حقوقشون رسیدن دیگه خواننده‌های رپ نیازی نمی‌بینن زیاد به اعتراض بپردازن و فقط از خودشون تعریف می‌کنن یا از لذت هم‌آغوشی صحبت می‌کنن تو آهنگاشون، خب حالا اینایی که رپ فارسی می‌خونن شرایط رو نمی‌تونن تطبیق بدن یعنی رپ نوپای ایران رو هم‌زمان با رپ پرتجربه‌ی آمریکا که دیگه به همه‌خواسته‌هاش رسیده یکی میبینن در حالی که تبعیض‌نژادی تو جامعه‌ی ما بیداد می‌کنه! اما رپ‌کنای ایرانی به تقلید از آمریکایی‌ها میان از خودشون تعریف می‌کنن و از دختربازی و پارتی و این اراجیف می‌خونن، اینا باید رپ حال حاضر ایران رو با اون زمانی که رپ تو آمریکا تازه شروع شده بود در نظر بگیرن و اون راه رو پیش بگیرن یعنی بیان ناهنجاری‌های اجتماعی رو بیان کنن و اعتراض کنن نسبت به عواملی که نمی‌ذاره جامعه پیشرفت کنه.

مسئله‌ی مهم بعدی الفاظیه که توی آهنگای رپ به‌کار برده میشه، کسایی که رپ آمریکایی گوش داده باشن متوجه می‌شن که اونا چقدر توی آهنگاشون فحاشی می‌کنن و این ممکنه واسه ما عجیب باشه اما واسه خودشون عیبی نداره چون فرهنگ سیاه‌های آمریکایی فحاشی رو توی خودش جا داده مثلن می‌بینیم که دو تا برادر توی خونه همدیگه رو Mutha F**ke (مادر به‌خطا) صدا میکنن و اصلن هم واسشون مهم نیست، و فاک (F**k) یکی از پرکاربردترین کلماتشون محسوب میشه یعنی این توی فرهنگ اونا عیب نیست؛ متاسفانه رپ‌کن‌های ایرانی هم با تقلید چشم و گوش‌بسته از آمریکایی‌ها شروع به فحاشی می‌کنن توی آهنگاشون و فکر می‌کنن خیلی آپ‌تو‌دیت هستن در حالی که فحاشی اونم رکیک تو فرهنگ ما کاملن مطروده و اصلن قابل پذیرش نیست توی خانواده‌های ایرانی، به‌نظر من رپ‌کنای ایرانی باید توجه داشته باشن که وقتی می‌خوان یه چیزی رو به جای دیگه انتقال بدن با شرایط و فرهنگ اونجا سازگارش کنن یعنی بومی‌سازی کنن، نه اینکه چون اونا فحش میدن ما هم باید فحش بدیم، با این رویه هیچ‌وخت رپ در ایران همه‌گیر نمیشه، یعنی هیچ‌وخت توی خانواده‌ها جا نمیفته، حالا حتمن یه عده‌ایشون میگن «برو بابا بچه سوسول، تو باید یه توپ دارم قل‌قلیه بخونی، رپ بدون فحش که رپ نیست!» در جواب این دسته از دوستان باید بگم که من نگفتم اصلن فحش ندین، اصلن من نمی‌تونم واسه کسی تصمیم بگیرم یا دستور بدم، اینا صرفن چندتا پیشنهاده واسه بهتر شدن رپ فارسی، شما میتونین از فحشای رایج و معمولی‌تر استفاده کنین مثل: پدر سگ، حروم‌زاده و… ، اینجور فحشا دیگه تو خانواده‌ها تقریبن عادی شده و میشه هضمش کرد وسط آهنگ اگه گفته بشه، اما آهنگی که همش اسم دستگاهای تناسلی توش باشه رو نمیشه واقعن توی خانواده‌ی ایرانی جا انداخت،‌ خیلی دوس دارم از همین رپ‌کنا بپرسم آیا شما روتون میشه آهنگای پر از فحشای رکیکتون رو جلوی خانوادتون هم بزارین یا نه!؟

مسئله‌ی دیگه سطح‌فکر کساییه که رپ فارسی می‌خونن، به نظر من «رپ واقعی» نیاز زیادی به مطالعه داره یعنی طرف هم باید فن بیان و ادبیاتش خوب باشه هم مشکلات و دردای جامعه رو به‌خوبی بشناسه تا بتونه متناسب با اونا آهنگ بسازه، کلن آهنگای ایرانی یا «کل‌کل» یا «دختر بازی»ه و دیگه اگه یارو خیلی به مغزش فشار بیاره از «کودکان خیابانی» می‌خونه که اونم با نگاهی بسیار سطحی همراهه! البته استثنا هم وجود داره که در ادامه بهش اشاره می‌کنم.

خب نکته‌ی بعدی که به ذهنم می‌رسه رفتار دوستان رپ‌کن هست، چیزی که من متوجه شدم خیلی از این دوستان بیشتر از اینکه به اشعار و موزیک خودشون توجه داشته باشن به تیپ و قیافه‌ی یا به قول خودشون «تریپ» توجه می‌کنن یعنی میگن کسی که طرفدار رپه حتمن باید شلوار بگی با کفشای اسپرت بپوشه و زنجیزای کت و کلفت به گردنش آویزون کنه و دستمال سر ببنده و از این چرت و پرتا در حالی که این چیزا اصلن توی خوندن کسی تاثیر نمی‌ذاره و فقط یه چیزه ظاهری محسوب میشه، انگار این قضیه صدای اعتراض بعضی از رپ‌کن‌ها رو دراورده تا اونجایی که یکیشون تو آهنگش میگه: «شما همه از دم تو جو شلوار بگین، دشمنای من همتون به‌نظرم پدرسگین « :)) »، شلواره من پایین نیست، یعنی رپم حالیم نیست؟ به من بگو آخه اینجا دشمن من کیست؟ شلوار راسته پامه به من بگو حرفی، یا این وسط نوع شلوارم واسه تو فرقی، میگم بیا جلو میگی نمیام من، اگه بچه رپ واقعی شمایین رپو نمیخوام من!!!»؛ که افراد مورد خطابش همونایی که به شلوار بگی اعتقاد دارن.

یه عده از رپ‌کنا هستن که فقط رپ رو واسه کل‌کل و دختربازی می‌دونن و به جز این موضوعات چیز دیگه‌ای رو واسه رپ‌خوندن قبول نمی‌کنن، مثلن یکیشون میگه «میگین آهنگ نخون از جنگ و کل‌کل، پس از چی بخونم؟ از کوه و درخت و جنگل؟!»؛ یعنی به‌جز جنگ و کل‌کل فقط کوه و درخت هست؟ یعنی این همه جامعه‌ی ما با مشکلات ریز و درشت دست و پنجه نرم می‌کنه اصلن مهم نیست؟ البته احتمالن شمایی که رپ رو واسه پول در اوردن انتخاب کردین چشو و گوشتون رو کاملن بستین. (با استناد به «میخوام پول درارم من از راه رپ تا پولدارتر شم از جراح قلب!»)

«فلانی رپ رو خز کرده» این حرف رو شاید شما بارها شنیده باشین، کسایی که این حرف رو می‌زنن یه‌جور حس مالکیت نسبت به رپ دارن و احساس میکنن اگه کسی برخلاف میل اونا آهنگ رپ خوند باید گرفت کشتش!! در صورتی که رپ متعلق به هیچ‌کسی نیست و هر کسی میتونه حرف خودشو با این سبک بزنه، من هم که می‌بینین دارم میگم بهتره آهنگ کل‌کل نخونین و فحش ندین واسه اینه که رپ توی جامعه‌ی ایران پیشرفت کنه وگرنه عددی نیستم که بخوام واسه کسی تعیین تکلیف کنم فقط واسه پیشنهاد میگم!
باید درک کنیم که دوست داشتن یه چیز نسبی هست یعنی اگه من یه آهنگ رو دوس داشتم دلیل نمیشه بقیه هم دوسش داشته باشن، مثلن خیلیا هستن که خوراکشون همین آهنگای پر از فحشه، خب دوس دارن دیگه کاریشون نمیشه کرد!

قابل توجه خانوم‌های محترم، رپ‌کن خانوم هم داریم، تا اونجایی که من شنیدم اینا رپ‌کنای خانومن: سالومه، ۲ختر، شرخون، پانی، فروزان؛ که من آهنگاس سالومه رو خیلی خوشم اومده چون مضمونه صلح‌طلبی و ضدجنگ دارن، آهنگ ۲ختر هم بد نبود اما آهنگای پانی به معنای واقعی افتضاح بودن! فروزان هم که هنوز گوش ندادم.

حالا بریم سراغ اون استثناها که گفته بودم، توی این همه آهنگ کل‌کل و هوس‌بازی چندتا آهنگ خوب هم پیدا میشه بلخره درست نیست آدم فقط از بدی‌ها بگه و خوبی‌ها رو نادیده بگیره، آهنگ‌هایی که من پیشنهادشون میکنم:

  • آهنگای Emziper مخصوصن «فرق آدما»
  • آهنگای رپ‌کنی به اسم Binrad، دو سه تا آهنگی که من گوش دادم واقعن خوب بوده
  • آهنگ فلسطین از Slow Poison
  • آهنگ «زمان» از کرکس و رضا 3pac
  • آهنگ «بدبختی» از Canbean
  • آهنگ «غرق شده» از حسین ابلیس و Dj امیر
  • آهنگ «رسم بازی زندگی» از حسین ابلیس و Mr. Killer
  • آهنگ «خلیج فارس» از حسین ابلیس
  • آهنگ «تغییر» از داریا، سامان فینچر و رضا 3pac
  • آهنگ «مادر» از داریا و کامی MC
  • آهنگ «آدم‌ها» از FilthBog
  • آهنگ‌های «هیچ‌کس» فقط اونایی که توی سایتش گذاشته و نه اونی که با «ضد بازی» خونده!!
  • آهنگهای «سالومه» هر دوتاش که گذاشته خوبه
  • آهنگ «غربت» از سیاه و سفید
  • آهنگ «هیاهوی هیچ» از ۲ختر
  • آهنگ «کل بسه» از تهی
  • آهنگ «خاطرات تلخ» از افشین Yar2 و رضا 3pac
  • آهنگ «بازی سرنوشت» از هرزون
  • آهنگ «کارتون‌خواب» از طیب
  • انسانیت از DJ Fashy

ترتین خاصی ندارن این آهنگایی که معرفی کردم، همین‌طوری که یادم میومد می‌نوشتم! اونایی هم که لینک ندادم حتمن لینکشو پیدا نکردم دیگه!

توی آهنگایی که گوش دادم واقعن بعضیا هستن که استعدادشون خیلی خوبه ولی در جهت فحش دادن و کل‌کل ازش استفاده می‌کنن، یعنی مثل اکثر ایرانیا: «با استعداد ولی در جهت منفی»، از این افراد میشه سیامک، ابلیس، ضد بازی، چنگیز و تیمور، نرگال و… رو مثال زد که استعداد خیلی خوبی دارن ولی خب متاسفانه آهنگاشون اکثرن یا کل‌کله یا پارتی :( وقتی میگم طرف استعدادش خوبه یعنی سبک خوندن و موزیکش (beat) خیلی خوبه ولی معنی خاصی نداره آهنگش.
مثلن همین سیامک لامصب بعضی وختا یه قافیه‌هایی استفاده میکنه که به عقل جن هم نمیرسه!! من خیلی سبک خوندنشو دوس دارم ولی حیف که آهنگ با معنی نمی‌خونه؛ البته سبک کار سیامک و ابلیس Reggae هست و هیپ‌هاپ نیست ولی به‌هرحال خیلی شبیه هم هستن.

تو این جریانات بعضی گروها یا افراد هستن که کارشون فقط لجن‌پراکنی و Diss کردن دیگرانه (Diss هم‌خانواده‌ی Dissatisfy و به معنی آهنگی بر ضد کسی خوندنه)، یه گروهی هست که تازگیا اومده و از همون آهنگ اولش که خونده تا این آخریش فقط به دیس کردن دیگران پرداخته و کارشون واقعن افتضاحه، نه قافیه‌های درستی دارن نه استایل خوبی نه روی بیت میخونن اکثر قافیه‌هاشون رو هم از آهنگای دیگران کپی می‌کنن، اسم خودشونو هم گذاشتن پرشین مافیا :)) صدای یکیشون هست شبیه صدای «کلاه قرمزی»ه، اینقدر هم اینا زشت و مزخرف می‌خونن که فقط واسه خندیدن باید آهنگاشونو گوش داد، جدیدن هم رفتن هرچی دور و برشون ایرانی پیدا کردن رو اوردن که باهمدیگه بخونن، یکی رو اوردن به اسم پیمان خفن، صداش شبیه «پسر خاله»ست، که این پسر خاله با اون کلاه قرمزی خیلی به هم میان توی یه گروه رپ :)) اینا واسه‌ی معروف شدن شروع کردن به دیس کردن این و اون تا بلکه با سواستفاده از اسم و معروفیت دیگران به یه نون و نوایی برسن، اینا آدمای مریض و بدون اعتماد به‌نفسی هستن که نمبتونن بر اساس کار خودشون پیشرفت کنن و همیشه میخوان بقیه رو نردبون خودشون کنن؛ جمش کنین لطفن!

یکی از سایتایی که میتونن اکثر آهنگای رپ فارسی رو توش گیر بیارین سایت «پرشین هیپ‌هاپ» هست که قبلن هم معرفی کرده بودم و تقریبن به مرجعی برای دانلود آهنگ تبدیل شده، از گرو‌ها (یا افراد) دیگه‌ای که سایت (یا بلاگ) دارن اینا رو یادم میاد:

معرفی سایتا هم ترتیب خاصی نداره. (مسئولیت محتوای سایتهای معرفی شده به عهده‌ی من نیست)

شرمنده دوستانی هم که «رپ سیاسی» می‌خونن هستم، به‌دلیل شرایط موجود نمی‌تونم بهشون لینک بدم یا معرفیشون کنم.

من این نوشته رو بر اساس آهنگهایی که گوش دادم تنظیم کردم و این خیلی واضحه که من همه‌ی آهنگای رپ فارسی رو گوش ندادم و ممکنه بعضیا رو از قلم انداخته باشم، ولی در کل وضع به همین منواله که دیدن، اگه این نوشته ایرادی داره حتمن منو به راه راست هدایت کنین!

نظراتی که برای این مطلب نوشته میشن بعد از تایید شدن توسط شخص بنده به همه نشون داده میشن، پس خواهشن هر نظر رو ده بار نفرستین، همون یه بار که فرستادین بعد از اینکه از نظر الفاظ رکیک و توهین‌ها نظر رو شستشو دادم در معرض دید همگان قرار میگیره.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 14:20 توسط فرهاد |


غلامحسين ساعدي

غلامحسین ساعدیدر نيمه باز شد. مشتري‌ها برگشتند و مرد بلند قد و چهار‌شانه‌اي را ديدند که صورت درشتي داشت و عينکتيره‌اي به چشم زده بود و موهاي جوگندمي‌اش را با سليقة زياد شانه کرده بود و همان‌طور که لاي در ايستاده بود، پيشخوان و مرد ساندويج فروش را نگاه کرد. انگار سراغ تلفني آمده بود و يا مي‌خواست آدرس جايي را بپرسد. بعد برگشت و آنهايي را که داشتند تند تند ساندويج مي‌خوردند زيرچشمي نگاه کرد و مردد بود. نه مي‌خواست حرف بزند، و نه مي‌خواست برگردد و نه مي‌خواست وارد شود. آخر سر در را هل داد و وارد شد. لباس سرمه‌اي فوق‌العاده شيک و کفش‌هاي ظريفي پوشيده بود. دستمال سفيدي لاي انگشتانش گرفته بود و مي‌پيچيد. انگار از کثافت مغازه گرفتار دل آشوبه شده بود.
  مردم راه باز کردند و چار‌پايه‌هايي را که جلو يخچال چيده بودند کنار زدند. مرد چند بار بالا و پائين رفت و از پشت عينک تک‌تک آدم‌ها و دهان‌هايي را که مي‌جنبيد تماشا کرد، به ظرف آشغال و تکه کاغذهاي چرب که گوشة ديوار روي هم ريخته بود و زاوية ديوارها را پر کرده بود خيره شد.  صاحب مغازه روي يخچال خم شد و با لبخند گفت:« بفرمايين قربان.» همه ساکت و منتظر شدند که مرد لب باز کند و چيزي بگويد. مرد وقتي همه را وارسي کرد آمد و ايستاد به تماشاي غذاهايي که پشت شيشة يخچال چيده بودند. چند لحظه بعد در حالي که ظرف گوشت را نشان مي‌داد، پرسيد:« گوشت‌تون تازه‌س؟»
 صاحب مغازه با لبخند گفت:« بله قربان. مال همين امروزه.»
 مرد گفت:« پس چرا رنگ نداره؟»
 صاحب مغازه گفت:« گوشت خوب هميشه صورتي رنگه.»
 مرد پرسيد:« کباب حاضر کردين؟»
 صاحب مغازه گفت:« بله» و خم شد و ديس بزرگ گوشت را بيرون آورد و روي يخچال گذاشت. مرد خم شد وبو کرد و بعد در حالي‌ که نگاه ديگري توي ويترين کرد، عقب‌تر رفت و مرد آشپز را که پشت ويترين شيشه‌اي غذا سرخ مي‌کرد نگاه کرد. هنوز تصميم نگرفته بود و اکراه و نفرت صورتش را پر کرده بود. به طرف در رفت، ولي ناگهان تغيير عقيده داد و به صاحب مغازه گفت:« يکي از اين کباب‌ها را براي من سرخ کنيد.»
 صاحب مغازه با سر اشاره کرد و يکي از کباب‌ها را برداشت.
 مرد گفت:« با دست نه آقا، با دست نه قربون.»  صاحب مغازه دست‌وپاچه شد و کبابي را که برداشته بود کنار گذاشت و با يک دستمال کاغذي کباب را گرفت و به طرف آشپز رفت.
 مرد هم‌چنان که ديگران را عقب مي‌زد به ويترين آشپزخانه نزديک شد و به مرد آشپز گفت:« لطفاَ اول اين تابه‌تان را تميز کنيد و بعد با کره سرخ کنيد.»  آشپز قدري روغن توي تابه ريخت. وقتي روغن به جوش آمد، با کفگيري که بدست داشت، تندتند روغن‌ها را جمع کرد و تابه رنگ سفيد پيدا کرد. صاحب مغازه قالبي کره آورد و آشپز کره را توي تابه خرد کرد و منتظر شد تا کره آب شد، گوشت را توي تابه انداخت.
 مرد به صاحب مغازه گفت:« يک نون خوب سوا کنيد.»
 صاحب مغازه نان سفيدي در‌آورد. مرد گفت:« نون تازه ندارين؟»
 صاحب مغازه گفت:« اينا همه‌شون خوبن آقا.»
 مرد گفت:« نوني که برشته و خوب پخته شده باشه.»
 صاحب مغازه چند نان را روي پيشخوان گذاشت و گفت:« لطفاَ خودتون سوا کنين.»
 و برگشت با اشاره چشم به آنهايي که تازه وارد مغازه شده بودند و ساندويچ مي‌خواستند فهماند که چند دقيقه‌اي صبر کنند. مرد نان‌ها را جلو و عقب زد و نان برشته‌اي انتخاب کرد و به ساندويچ فروش گفت:« خميرش را در بيارين.»
 صاحب مغازه نان را تميز کرد و به طرف آشپز برد و مرد باز پشت ويترين آشپز رفت و گفت:« هله‌هوله توش نريزي‌ها.»  آشپز با سر اشاره کرد و بعد کباب را آرام داخل نان گذاشت.
 مرد گفت:« چند قطره آبليمو روش بريز.»
 آشپز، کمي آبليمو روي کباب پاشيد، و بعد کاغذي دور ساندويچ پيچيد و توي
 بشقاب به طرف مرد دراز کرد. مرد بشقاب را گرفت و آمد روي يخچال گذاشت و به
 صاحب مغازه گفت:« چقدر شد.»
 صاحب مغازه با لبخند گفت:« هر چي شما لطف کنين.»
 مرد کيفي بيرون آورد و يک ده تومني روي ميز گذاشت و بعد بطرف ويترين رفت و يک دو تومني به طرف آشپز دراز کرد و بعد آمد طرف يخچال و ساندويج را از توي بشقاب برداشت.
 مشتري‌ها در حالي که بي‌صدا و با ولع زياد ساندويج مي‌خوردند مشغول تماشاي او بودند.
 مرد چند بار مغازه را بالا و پايين رفت. انگار فکرش جاي ديگر بود و خيلي دلخور وعصباني به نظر مي‌آمد. بعد يک مرتبه متوجه ساندويج شد و نگاه غريبي به ساندويج کرد. انگار موش مرده‌اي را به دست گرفته با عجله به گوشة مغازه رفت و با پا در ظرف آشغال را کنار زد و ساندويج را انداخت توي ظرف آشغال و در مغازه را باز کرد و رفت بيرون.


 1343
بيمارستان روزبه

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 22:6 توسط حمیدرضا |

 

«محسن نامجو» متولد سال 1355 در تربت جام است. از سال 67 با یادگیری سولفژ و نت خوانی، همچنین آموزش ردیف آوازی نزد «نصرالله ناصح پور» (که از جمله شاگردانش می توان به صدیق تعریف یا هنگامه اخوان اشاره کرد) پی گیری جدی هنر موسیقی را آغاز کرد. نامجو سال 73 وارد دانشکده تئاتر شد و سال بعد هم به دانشگاه هنرهای زیبا پا گذاشت تا موسیقی بخواند. او تاکنون برای حدود 8 نمایش موزیک ساخته که از جمله آن ها می توان «تکیه ملت» (به کارگردانی حسین کیانی) را نام برد که سال گذشته به روی صحنه رفت. همچنین «من باید برم، خیلی دیرم شده» (نوشته محمد چرم شیر و کارگردانی محمد عاقبتی).
نامجو برای چند فیلم هم موزیک متن ساخته؛ از جمله: برای آمدنت دعا می کنم (که نوروز 86 از تلویزیون ایران پخش شد)، حفره، اقوام، کنتراست، در سه ثانیه اتفاق افتاد، مرگ مرگ و... ضمناً «سامان سالور» از فعالیت های نامجو فیلم مستندی ساخته به نام «آرامش با دیازپام ده».
این موزیسین جوان از سال 82 شروع به ضبط آثار خود کرد که حاصل این کار، تهیه حدود 30 تراک در قالب 4 آلبوم منتشر نشده است؛ آلبوم هایی که نام های عجیب و غریبی هم دارند: باد و بودا، جبر جغرافیایی، ترنج و عقاید نوکانتی. تهیه کننده همه این آلبوم ها خود او بوده است. اما مشکل اینجاست که نامجو هنوز موفق نشده کارهای خود را منتشر کند. او مشکلاتی که سر راه انتشار آلبوم هایش وجود دارد را مورد به مورد شرح می دهد: «اول این که کارهای من سبک شناخته شده ای ندارند؛ یا بهتر بگویم: در هیچ سبکی نیستند!»
در اینباره باید گفت به خاطر تلفیقی بودن موزیک نامجو، نه تنها تهیه کنندگان و تولید کنندگان موسیقی، بلکه مسئولان مرکز موسیقی اداره ارشاد هم تمایل چندانی به انتشار آلبوم های نامجو ندارند.
او توضیح می دهد: «چون در کارهایم آواز سنتی با سبک هایی مثل راک و بلوز تلفیق شده و کلیشه های رایج آواز ایرانی را شکسته، مسلماً حساسیت برانگیز است. تا به حال چنین موزیکی نبوده و همه علیه اش جبهه می گیرند.»
نامجو مشکل دیگر را اشعار کارهاش می داند؛ انتخاب های او غالباً توجه برانگیز و البته دردسر ساز از آب در آمدند، چیزی که از قبل هم پیش بینی می شد و رد ترانه های او چندان غیرمنتظره نبود. علاوه بر چند شعر از حافظ و مولوی، بیشتر این ترانه ها از سروده های خود خواننده و آهنگساز هستند. به هرحال محسن نامجو آلبوم «ترنج» اش را به اداره ارشاد ارائه کرد ولی مطابق انتظار، نتوانست مجوز بگیرد. و حالا گرچه این جوان ناامید از انتشار قانونی آثارش، شاهد پخش زیرزمینی CDکارهایش است ولی همچنان بر دنبال کردن سبک خود تاکید دارد و دست از ساختن، خواندن و نواختن بر نداشته است.
مطلب زیر توسط «سندباد نجفی» یکی از دوستداران نامجو نوشته و در وبلاگ او منتشر شده است.
سایت بی بی سی درباره نامجو نوشته است: «بیش از سی سال سن دارد و آموزش موسیقی را در نوجوانی از كلاسهای آواز و نت خوانی شروع كرده؛ دستگاهها و ردیف های موسیقی سنتی ایرانی را ابتدا با استاد شاکری و بعد پیش یکی از بهترین ردیف دان ها، نصرالله خان ناصح پور، یاد گرفته است. بعد از ورودش به دانشکده موسیقی هنرهای زیبا، با دنیای موسیقیایی جدیدی آشنا شد و کم کم موسیقی هایی که می شنید، استادانش شدند؛ و دیگر نه فقط مثل گذشته موسیقی سنتی، بلکه همه نوع سبک موسیقی را گوش می کرد. با این روحیه جدید، ماندن در دانشگاه (که هنوز با موسیقی، متعصبانه برخورد می کند) برایش سخت شد و دانشگاه را ذهناً و عملا ترک کرد. محسن نامجو سبکهای مختلف موسیقی را آنقدر خوب می شناسد که توانسته از آنها در خلق آثاری منحصر به فرد، استفاده کند. در آهنگ های او ریتم ها و سبک های راک، سنتی، جاز، محلی، بلوز، خراباتی و... به گونه ای شنیده می شوند که گویی با نامجو هویتی تازه یافته اند.

از دیگر خصوصیت های موسیقی نامجو، نگاه او به خوانندگی است؛ از حنجره او هر صدایی که از موجودات زنده در می آید را می توان شنید. او در توضیح این نکته می گوید: «حنجره یك ابزار صوتی است كه هر صدایی می توان با آن ایجاد كرد. با چنین نگاهی به حنجره، دیگر مقوله سبك موسیقی بی معنی می شود و رنگ می بازد. یعنی ما دیگر چیزی به عنوان سبك آوازی نخواهیم داشت. من به عنوان یک خواننده، نمی توانم بگویم که خواننده سنتی، پاپ و یا خواننده راک هستم، فقط می توانم بگویم که می خوانم، فقط همین؛ البته اگر بشود اسم این ها را خواندن گذاشت. بهتر است بگویم که من از خودم صدا در می آورم، حالا این صدا شامل همه چیز حتی صدای حیوانات می شود.»

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 21:24 توسط حمیدرضا |